سمعک

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است…

به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو…

« ابتدا در فاصله ۴ متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله ۳ متری تکرار کن. بعد در ۲ متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد. »

آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود ۴ متر است. بگذار امتحان کنم.

سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید:

« عزیزم ، شام چی داریم؟ »

جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت:

« عزیزم شام چی داریم؟ »

و همسرش گفت:

« مگه کری؟! » برای چهارمین بار میگم: « خوراک مرغ » !!





سال نو مبارک

بنام خدای بهارآفرین /بهارآفرین راهزار آفرین

به جمشیدو آئین پاکش درود /که نوروز از اومانده دریادبود

                    

                         نوروز مبارک

ماه محرم

نام من سبربازکوی عترت است،دوره آموزشی ام هیئت است،پادگانم  چادری شد وصله دار،

سر درش عکس علی با ذوالفقار.ارتش حیدر محل خدمتم،بهر جانبازی پی هرفرصتم،

نقش سردوشی من یا فاطمه است،قمقمه ام پراز آب علقمه است،رنگ پیراهن نه رنگ خاکی است،

زینب آن رادوخته پس مشکی است،اسم رمز حمله ام یاس علی،افسرمافوقم عباس علی است

ایام شهادت سرور سالار شهیدان اباعبدالله الحسین تسلیت باد.

شیوانا جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.
زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت: «اى کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردى بودند.
شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.
وقتى هنوز مریض و بى‌حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مى‌گفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود.
من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمى‌خورد....

برادرانم را صدا زدم و با کمک آن‌ها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لا اقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم.
با رفتن او ، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتن و امروز که شما این بسته‌هاى غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم.
اى کاش همه انسان‌ها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!
شیوانا تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این بسته‌ها را نفرستادم. یک فروشنده دوره‌گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه!؟ همین!
شیوانا این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود.
در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستى یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود.

ندامت

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و بر روي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اينکار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنشي نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد : حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش ديگرش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست! زن جوان حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد!
 
 

خداوندا بفریاد دلم رس

                              کس بیکس تویی من مانده بیکس

همه گویند طاهرکس نداره

                              خدایا رمنه چه حاجت کس

باتوبوی کاه گل وخاک

                             عطر کوچه باغ نمناک زنده میشه

باتو بوی باد وبارون

                            عطر ترمه و گلا بدون زنده میشه

ماه خدا آمد

پسرک شیطون

مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.ناگهان پسر ۴ ساله اش سنگی برداشت وبا آن چند خط روی بدنه ماشین کشید.مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار فرانسه ای که دردستش داشت، این کار را می کرد!

در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را ازدست داد. وقتی پسرک پدرش را دید

با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! کی انگشتانم دوباره رشد میکنند؟ مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی بر زبان نیاورد..او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد. در حالی که ازکرده خود بسیار ناراحت و پشیمان
بود، به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود:

«« دوستت دارم بابایی»»

…..

…..

روز بعـــــد آن مــــــــرد خودکشـــــــــــی کــــــرد!!

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم.


تحمل درد عشق

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir  اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir      

 

 روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید

که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است.

شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد…

شاگرد لب به سخن گشود و از بیوفایی یار صحبت کرد

و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده

و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است !

شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خودحفظ کرده بود

و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند

باید برای همیشه باعشقش خداحافظی کند.

شیوانا با تبسم گفت :

اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد!؟

شاگرد با حیرت گفت:

ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟

شیوانا با لبخند گفت:

چه کسی چنین گفته است؟!  تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی

و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است.

این ربطی به دخترک ندارد. هرکس دیگر هم جای دختر بود

تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی.

بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست.

مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی .

معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد!

دخترک اگررفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد.

چه بهتر!

بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان

فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند! به همین سادگی!

باران

می دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم


فصل پایان غم انگیزم مباش

                                    باتوام .احساس پاییزم مباش

بی نگاهت ازنگاهم خسته ام

                                   بس که برچشمان تودل بسته ام

بازکن درهای قلبت راببین!

                                  گفته بودی دوستت دارم همین؟!

فارغ ازتنهایی ام.آسوده ای

                                کی تو در بند نگاهم بوده ای

سالهادورازنگاهم زیستی

                               هرچه میگردم تودرمن نیستی!

 

عشق............

پيرمردي صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد. عابراني که رد مي‌شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: بايد ازتو عکسبرداري شود تا جايي از بدنت آسيب نديده باشد. پيرمرد غمگين شد و گفت عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست. پرستاران از او دليلش را پرسيدند.

پيرمرد گفت....

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي‌روم و صبحانه را با او مي‌خورم. نمي‌خواهم دير شود!
پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي‌دهيم. پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي‌شناسد!

پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟ پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من که مي‌دانم او چه کسي است...!

 

 

 

 

 

 

عشق واقعی

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان آندیا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. آندیا 3 روز بود با کسی حرف نزده  بود بغل دستیش کیانا موضوع رو ازش پرسید .بغض آندیا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:آندیاجان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

آندیا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

آندیاگفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه  و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای قشنگی بود  sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت:آندیانه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به بادکتک گرفت. عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع عشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: آندیای عزیز همیشه دوستت داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش.  

دوستدار تو (م.ص)

آندیا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

آندیابه بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر آندیا اومدن دنبال آندیابرای مراسم ختم یکی از بستگان .

آندیابلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای آندیاشروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

آره عزیزان آندیا قصه ی ما  رفته بود پیش عشقش. ومن معتقدم اگه عشق پاک و واقعی باشه خداوندهردوعاشقو پیش هم میبره

آندیا همیشه این شعرو تکرار می کرد:

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟          خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟          آغاز کسی باش که پایان تو باشد

قلب

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

دختر نمی توانست باور کند..اون این کارو کرده باشه..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…

فرشته نجات

درب مطب دکتربه شدت به صدادرآمد.دکترگفت:درب راشکستی بیاتو!درب بازشد،

دخترکوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود،به طرف دکتردوید:آقای دکتر!مادرم !!

ودرحالی که نفس نفس می زدادامه داد،التماس می کنم بامن بیایید!مادرم خیلی مریض است!

دکترگفت:مادرت رابایداینجابیاوری،من برای ویزیت خانه کسی نمی روم.

دخترگفت:ولی دکترمن نمی توانم.اگه شما نیایید اومیمیرد!واشک ازچشمانش سرازیرشد.

دل دکتربه رحم آمدوتصمیم گرفت همراه اوبرود.

دختردکتررابه طرف خانه راهنمایی کرد،جایی که مادربیمارش دررختخواب افتاده بود.

دکترشروع کردبه معاینه وتوانست باآمپول وقرص تب اوراپایین بیاورد ونجاتش دهد.

اوتمام شب رادربالین زن ماند،تاصبح که علائم بهبودی دراودیده شد.زن به سختی چشمانش رابازکرد.

وازدکتربه خاطرکاری که کرده بودتشکرکرد.دکتربه اوگفت:بایدازدخترت تشکرکنی،اگراونبودحتماًمیمردی.

مادرباتعجب گفت:ولی دکتر،دخترمن سه سال است که ازدنیارفته!وبه عکس بالای تختش اشاره کرد.

پاهای دکترازدیدن عکس رودیوارسست شد.این همان دختربود!یک فرشته کوچک زیبا......!

محاکمه عشق

 

 

جلسه محاکمه عشق بودوقاضی عقل،وعشق محکوم به تبعیدبه دورترین نقطه مغز شده بودیعنی فراموشی.

قلب تقاضای عفوعشق راداشت ولی همه اعضابااومخالف بودندقلب شروع کردبه طرفداری ازعشق،آهای چشم، مگرتونبودی که آرزوی دیدن اونوداشتی .

ای گوش مگرتونبودی که درآرزوی شنیدن صدایش بودی،شماپاهاکه همیشه آماده رفتن به سویش بودیدحالاچرااینچنین بااومخالفید؟همه اعضاروی برگرداندندوبه نشانه اعتراض جلسه راترک کردندتنهاعقل وقلب درجلسه ماندند.

عقل گفت:دیدی قلب همه ازعشق بیزارند!

ولی من متحیرمکه باوجودی که عشق بیشترازهمه توراآزرده چرا هنوز ازاو حمایت می کنی.قلب نالید:که من بدون وجودعشق دیگرنخواهم بودوتنهاتکه گوشتی هستم که هرثانیه کارثانیه قبل راتکرارمی کندوفقط باعشق می توانم یک قلب واقعی باشم.

پس من همیشه ازاوحمایت خواهم کردحتی اگرنابودشوم.

 

 

سال  1389

     

       سال ۱۳۸۹مبارک

آغازسال نو1389هجری شمسی

 

این بارمی خواهم هفت سین عیدرابایادشمادوستان بچینم،

سبزه رابایادروی سبزتان

سمنورابایادشیرینی لبخندتان

سایه دانه به رنگ چشمهایتان

سرکه رابایادترشی مهربانیتان

سیب رابایادتردیدگونه هایتان

سکه رابادرخشش قلبتان

سیررابایادتندی کلامتان

باهمه خوبیهاوبدیهایتان دوستتان دارم.

سال نومبارک.۱۳۸۹

ردپا

گفتمش دل می خری؟!پرسیدچند؟گفتمش دل مال تو،تنهابخند.                                                                

خنده کردودل زدستانم ربود،تابه خودبازاومدم اورفته بود،دل                                                                     

زدستش روی خاک افتاده بود، جای پایش روی دل جامانده بود.

کسانی راکه خدمت می کنند به یادداشته باش!

درروزگاری که بستنی باشکلات به گرانی امروزنبودپسر۱۰ساله ای واردقهوه فروشی هتلی شدوپشت میزی نشست.خدمتکاربرای سفارش گرفتن سراغش رفت.پسرپرسیدبستنی باشکلات چنداست؟ خدمتکارگفت:۵۰سنت پسرکوچک دستش رادرجیبش کردوتمام پول خردهایش رادرآوردوشمرد.بعدپرسید: بستنی خالی چنداست؟خدمتکارباتوجه به اینکه تمام میزهایش پرشده بودوعده ای بیرون قهوه فروشی منتظر خالی شدن میزایستاده بودند بابی حوصلگی گفت:۳۵سنت.پسردوباره سکه هایش راشمردوگفت:برای من یک بستنی بیاورید. خدمتکاریک بستنی آوردوصورتحساب راروی میزگذاشت ورفت. پسربستنی راتمام کرد صورتحساب رابرداشت وپولش رابه صندوقدارپرداخت کردورفت.هنگامی که خدمتکاربرای تمیزکردن میزرفت   گریه اش گرفتپسربچه روی میزدرکناربشقاب خالی ۱۵سنت برای اوانعام گذاشته بودیعنی اوباپول هایش می توانست بستنی باشکلات بخورد اماچون پولی برای انعام دادن برایش باقی نمی ماند این کاررانکرده بود وبستنی خالی خرده بود.

تواین دنیای نامرد

یه پسرنابینا یه دوست دخترداشت پسره دوست دخترشو خیلی دوست داشت بهش می گفت:اگه من ۲تاچشم داشتم واسه همیشه باهات می موندم یه روزیه نفر  پیدا شد که چشماشوداد به پسره.پسره وقتی تونست دوست دوختر شو ببینه دید که اونم نابیناست.به دختره گفت:دیگه نمی خوامت ازپیشم برو.دختره وقتی داشت می رفت لبخند تلخی زدوبااشک گفت:مواظب چشم های من باش.

نصیحت

تاوقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریانت رانشان نده .هیچگاه چشمانت رابراکسی که معنی نگاهت را نمی فهمدگریان نکن.قلبت راخالی نگه دار.خواستی کسی را درقلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد.به اوبگوکه تورابیشتراز خودم وکمترازخدادوست دارم .زیراکه به خدا اعتقاد دارم وبه تونیازدارم.

روزجدایی

چه روزدلخراشی وقتی خواستی جداشی /قلبم ودادم دستت که عمری داشته باشی

ولی زدی شکستی بدون هیچ بهونه/عزیزم دل سنگت توخاطرم می مونه

دوست داشتن

بهش گفتم منوچقدردوست داری؟گفت:به اندازه جوهرخودکارم.ناراحت شدم وگفتم:این نامردیه چون یه روزجوهرخودکارت تموم میشه.!خندیدوگفت:خودکارم جوهرنداره.........

داستان عشق

شاگردی ازاستادش پرسیدعشق چیست؟

استادجواب داد:به گندم زاربرو وپرخوشه ترین شاخه رابیاور.امادرهنگام عبورازگندم زاربه يادداشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تاخوشه اي بچيني.شاگردبه گندم زاررفت وپس ازمدت طولاني بازگشت. استادپرسيدچه آوردي؟وشاگردباحسرت جواب دادهيچ.هرچه جلوتررفتم خوشه هاي پرپشت ترمي ديدم وبه اميدپيداكردن پرپشت ترين تاانتهاي گندم زاررفتم استادگفت:عشق يعني اين.

شاگردپرسيد:پس ازدواج چيست؟استادبه سخن آمدكه به جنگل برو وبلندترين درخت رابياورامابيادداشته باش كه بازهم نمي تواني به عقب برگردي.شاگرد رفت وپس ازمدتي كوتاه بادرختي برگشت استادپرسيد كه شاگرد راچه شدودرجواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي راكه ديدم انتخاب كردم ترسيدم كه به جلوبروم وبازدست خالي برگردم.

استادبازهم گفت:ازدواج يعني همين.