محاکمه عشق

جلسه محاکمه عشق بودوقاضی عقل،وعشق محکوم به تبعیدبه دورترین نقطه مغز شده بودیعنی فراموشی.
قلب تقاضای عفوعشق راداشت ولی همه اعضابااومخالف بودندقلب شروع کردبه طرفداری ازعشق،آهای چشم، مگرتونبودی که آرزوی دیدن اونوداشتی .
ای گوش مگرتونبودی که درآرزوی شنیدن صدایش بودی،شماپاهاکه همیشه آماده رفتن به سویش بودیدحالاچرااینچنین بااومخالفید؟همه اعضاروی برگرداندندوبه نشانه اعتراض جلسه راترک کردندتنهاعقل وقلب درجلسه ماندند.
عقل گفت:دیدی قلب همه ازعشق بیزارند!
ولی من متحیرمکه باوجودی که عشق بیشترازهمه توراآزرده چرا هنوز ازاو حمایت می کنی.قلب نالید:که من بدون وجودعشق دیگرنخواهم بودوتنهاتکه گوشتی هستم که هرثانیه کارثانیه قبل راتکرارمی کندوفقط باعشق می توانم یک قلب واقعی باشم.

پس من همیشه ازاوحمایت خواهم کردحتی اگرنابودشوم.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

+ نوشته شده در جمعه ۶ فروردین ۱۳۸۹ ساعت 1:49 توسط مهرداد
|